تبليغاتX
گیسوی معنبر دوست

گیسوی معنبر دوست

روزهای با هم و بی هم

تحمل میکنم بی تو به هر سختی *** به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی

 

چند وقته که دوست هر هفته میاد و آخرای هفتمون رنگ تموم زیبایی ها رو میگیره. اول ماه روز پرستار

با دوست و خانم کوچولو همراه همکارام رفتیم صحرانوردی. یه چیزی حدود ۵ کیلومتر پیاده روی و من تا ۵

روز بعد از پا درد نمیتونستم راه برم و یاس در تمام مسیر روی شونه دوست بود و یا توی بغلش و چه

حالی کرد بچم از همراه بابایی بودن و حس بوی بابایی.چند وقته تموم جمعه هامون بوی یه خونواده

کامل گرفته و در هوای بهار به بهارگردی میگذره.

من اما هربار آخر شب جمعه:

سعی دارم به خاطر یاس احساسم رو نادیده بگیرم.اما دلتنگی چیزیه که حتی اگه بخوای ندیده اش

بگیری و بخوای با تمام منطقت بگی من احساساتی نمیشم و حسم رو کنترل میکنم بازم مثل یه

مهمون ناخونده میاد سراغت.حتی اگه به ظاهر دلتنگ نشی بازم یه جوری موذیانه خودش رو

میکشونه توی تار و پود روحت. اون همیشه تا رد دوست رو دور ببینه با تو هست و فراموشت نمیکنه

میاد و دم خواب یادت میندازه که تنهات نمیزاره و تو در حضورش آروم اشک میریزی دور از چشمای

قشنگ یه کوچولوی ناز که همه امیدش تو هستی تا اون نفهمه و مثل همیشه محکم بهت تکیه کنه.

به امید روزی هستم که همه همراهان همدل در کنار هم باشند و فاصله ها در گذر زمان کمرنگ بشن

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 1:55  توسط یاس  | 

بهترین بهترین من

 بهترین بهترین من

زرد و نیلی و بنفش

سبز و آبی و کبود!

با بنفشه ها نشسته ام

سال های سال

صبح های زود.

درکنار چشمه سحر

سر نهاده روی شانه های یکدگر

گیسوان خیس شان به دست باد

چهره ها نهفته درپناه سایه های شرم

رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم

می تراود از سکوت دلپذیرشان

بهترین ترانه

                    بهترین سرود!

مخمل نگاه این بنفشه ها

می برد مرا سبک تر از نسیم

از بنفشه زار باغچه

تا بنفشه زار چشم تو - که رسته درکنار هم -

زرد و نیلی و بنفش

سبز و آبی و کبود.

با همان سکوت شرمگین

با همان ترانه ها و عطرها

بهترین هر چه بود و هست

بهترین هرچه هست و بود

در بنفشه زار چشم تو

من زبهترین بهشت ها گذشته ام

من به بهترین بهارها رسیده ام

ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من!

لحظه های هستی من از تو پر شده است

آه!

در تمام روز

در تمام شب

در تمام هفته

در تمام ماه

در فضای خانه کوچه راه

در هوا زمین درخت سبزه آب

در خطوط درهم کتاب

در دیار نیلگون خواب!

ای جدایی تو بهترین بهانه گریستن!

بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام.

ای نوازش تو بهترین امید زیستن!

در کنار تو

من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام.

در بنفشه زار چشم تو

برگ های زرد و نیلی و بنفش

عطرهای سبز و آبی و کبود

نغمه های نا شنیده ساز می کنند

بهتر از تمام نغمه ها و سازها!

روی مخمل لطیف گونه هات

غنچه های رنگ رنگ ناز

برگ های تازه تازه باز می کنند

بهتر از تمام رنگ ها و رازها!

خوب خوب نازنین من!

نام تو مرا همیشه مست می کند

بهتر از شراب.

بهتر از تمام شعر های ناب!

نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است

من تو را

                به خلوت خدایی خیال خود:

((بهترین بهترین من)) خطاب می کنم

بهترین بهترین من!

--------------------------------------

پ.ن:ممنونم از فریدون مشیری که زبان دل منو گفته

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 0:22  توسط یاس  | 

برداشتن فاصله ها

زندگی رویا نیست.

زندگی زیبایی ست.

میتوان٬

بر درختی تهی از بار٬ زدن پیوندی.

میتوان در دل این مزرعه خشک و تهی بذری ریخت.

میتوان٬

از میان فاصله ها را برداشت

 

                                           (شعری از حمید مصدق)

دل من با تو٬

هر دو بیزار از این فاصله هاست.

جلسه دوم مشاوره با حضور دوست برگزار شد. توصیه های مشاور توسط من و دوست به بهترین

شکل شنیده شد و با همراهی دوست مثل همیشه تغییرات رفتاری واضحی برای یاس بوجود اومد

که نشون از اندک شدن استرس ها و اروم شدن روح نگران و متلاطمش داره .

دوست فاصله ها رو با عشقش داره کم کم از سر راه برمیداره.

دوست جونم خیلی دوستت داریم و همیشه چشم انتظار حضور سبز و پر مهرت و سایه مهربونت بر

زندگیمون هستیم

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 0:14  توسط یاس  | 

همه زندگی : یاس

 

یاس مدتها قبل که با فاصله خیلی زیاد پدرش رو دیده بود و ناخن میخورد روزای عید کاملا اینکار

رو فراموش کردهبود و من دیدم عدم حضور پدر چقدر روان این کوچولو رو دستخوش اضطراب کرده.

با مشورت با دوست یاس رو بردم پیش مشاور و ازش برای زدودن اضطرابات یاس با وجود شرایط دوری

پدر کمک خواستم. اونم بعد کمی صحبت جلسه بعد رو موکول به حضور دوست کرد تا توصیه هاش

رو سه نفری من و دوست و یاس با هم اجرا کنیم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 23:24  توسط یاس  | 

مشتلقانه ای برای دوست

همه مي پرسند:

چيست در زمزمه مبهم آب؟

چيست در همهمه دلکش برگ؟

چيست در بازي آن ابر سپيد، روي اين آبي آرام بلند

که ترا مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟

چيست در خلوت خاموش کبوترها؟

چيست در کوشش بي حاصل موج؟

چيست در خنده جام

که تو چندين ساعت، مات و مبهوت به آن مي نگري؟

نه به ابر، نه به آب، نه به برگ،

نه به اين آبي آرام بلند،

نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام،

نه به اين خلوت خاموش کبوترها،

من به اين جمله نمي انديشم.

من مناجات درختان را هنگام سحر،

رقص عطر گل يخ را با باد،

نفس پاک شقايق را در سينه کوه،

صحبت چلچله ها را با صبح،

نبض پاينده هستي را در گندم زار،

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،

همه را مي شنوم؛ مي بينم.

من به اين جمله نمي انديشم.

به تو مي انديشم.

اي سرپا همه خوبي!

تک و تنها به تو مي انديشم.

همه وقت، همه جا،

من به هر حال که باشم به تو مي انديشم.

تو بدان اين را، تنها تو بدان.

تو بيا؛

تو بمان با من، تنها تو بمان.

جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب.

من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند.

اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز؛

ريسماني کن از آن موي دراز؛

تو بگير؛ تو ببند؛ تو بخواه.

پاسخ چلچله ها را تو بگو.

قصه ابر هوا را تو بخوان.

تو بمان با من، تنها تو بمان.

در دل ساغر هستي تو بجوش.

من همين يک نفس از جرعه جانم باقيست؛

آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش.

زبان دل از زبان فریدون مشیری

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 8:30  توسط یاس  | 

بهترین عیدی برای من

 

امروز یه اس ام اس توپ از دوست داشتم که مشتلق میخواست.

منم گفتم اگه خوب باشه هرچی بخوای مشتلق میدم و......................

 

 

 

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

امسال دوست هر هفته میتونه دو روز آخرهفته با ما باش.

بهترین خبریه که امسال شنیدم

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم فروردین 1389ساعت 18:37  توسط یاس  | 

بهارگردی بهارانه

 

امسال عید قشنگی بود. یه هفته کارو تلاش و هفته دوم مرخصی. دوست جون هم که تمام سال نو

باهامون بود و من و کوچولوم سرمست حضورش.رفتیم شمال

ابشارشیرکوه

ابشارکبودوال

ابشارلووه

تالاب میانکاله

و چه عشقی میکرد خانم کوچولو وقتی با باباییش میرفت توی آب .میرفت توی دل طبیعت

خدایا همیشه همیشه همیشه اونا رو شاد و سر زنده در پناه خود موفق تر از همیشه حافظ باش

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 21:31  توسط یاس  | 

بهاری سرشار از بهار

 

امسال دومین هفت سین زندگی دخترم رو در کنار او و دوست به جشن نشستیم و شدیم میزبان بهار.

قدیمترها بهار که میومد همراه با شادی اومدنش یه غمی هم توی دلم میومد که وای یکسال دیگه عمرم

گذشت و به وعده خدا نزدیکتر و دستم خالی تر از همیشه بدون هدف و انگیزه.

میرفتم سرکار و بعد خونه و غذای اماده و باز کار و باز خونه و حرص و کار و خونه...........................

اما الان چندین عید که روزام هوای دیگه دارن. دیگه نمیشمرم چند بهار ازم گذشته. دیگه دلم نمیگیره

این روزا و این بهار ها میشمرم که چند بهاره من با دوست هستم و از زیاد شدن بهار ها غرق شادی

میشم.

دوتا بهار هم با یاس دارم و باهاش هر بهارو هر روز عطرگل یاس رو استشمام میکنم. حضورش به

کارم و به زندگیم انگیزه داده.

نمیدونم چه خیری انجام دادم که خدا بهترین نعماتش رو ارزونیم کرده ولی تا همیشه دنیا و ان به توان

بینهایت شاکرشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 22:57  توسط یاس  | 

سین های هفت سین ما

 

امسال هم یه بهار دیگه و یه هفت سین دیگه رو کنار دوست و کوچولوی قشنگم گذروندیم.

ولی تحویل سالمون برای دوست و یاس عزیزم یه حال و هوا و تازگی دیگه داشت. یه سال تحویل

ندیده و یه هفت سین جالب.خاطره ای که برای من تکرار سالهای قبل بود و برای اونا یه تجربه.

دوست جونم و یاس سال تحویل اومدن کنار هفت سین من و همکارام سرکار من. من شبکار بودم

و با همکارم سر استیشن هفت سین.

سرنگ

سرسوزن

سوند

سینی

سفتریاکسون(یه نوع انتی بیوتیکه)

سفازولین             "

سبد دارو

سرم

ودر کنارش و در آخرین لحظات یه هفت سین سنتی کوچولوی آماده هم که دوست برامون آورده بود+

آش رشته و شیرینی که دوست آورده بود زینت بخش تحویل سالمون شد

یا مقلب القلوب والابصار

یا مدبرالیل و النهار

یا محول الحول والاحوال

حول حالنا الی احسن الحال

خدایا ازت میخوایم که امسال بهارمون بهار باشه و مثل پارسال بهارمون خزون و زمستون نشه

جوونامون سرزنده و شاد بتونن خودشون به واقع مملکتشون رو به دست بگیرن(آمین)

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم فروردین 1389ساعت 23:21  توسط یاس  | 

خدا جون خداییش خیلی مهربونی

خدا چه مهربونه و ارزوهای کوچیک چه زود براورده میشن.

دوست که اومده تا عید رو در کنار ما باشه توی این روزای پایانی همراهمون شد و توی هیاهوی ادما در کنارش ریه هامون رو عمیق تر از هوای بهاری پر کردیم.

برای خانم کوچولو یه استخر بادی گرفتیم و بارها هم توی دل طبیعت رفتیم و گشتیم

خدای مهربون ممنونیم ازت

دوست جون خیلی دوستت داریم و در کنارت عمیق تر خدا رو حس میکنیم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 1:12  توسط یاس  |