تحمل میکنم بی تو به هر سختی *** به شرطی که بدونم شاد و خوشبختی
چند وقته که دوست هر هفته میاد و آخرای هفتمون رنگ تموم زیبایی ها رو میگیره. اول ماه روز پرستار
با دوست و خانم کوچولو همراه همکارام رفتیم صحرانوردی. یه چیزی حدود ۵ کیلومتر پیاده روی و من تا ۵
روز بعد از پا درد نمیتونستم راه برم و یاس در تمام مسیر روی شونه دوست بود و یا توی بغلش و چه
حالی کرد بچم از همراه بابایی بودن و حس بوی بابایی.چند وقته تموم جمعه هامون بوی یه خونواده
کامل گرفته و در هوای بهار به بهارگردی میگذره.
من اما هربار آخر شب جمعه:
سعی دارم به خاطر یاس احساسم رو نادیده بگیرم.اما دلتنگی چیزیه که حتی اگه بخوای ندیده اش
بگیری و بخوای با تمام منطقت بگی من احساساتی نمیشم و حسم رو کنترل میکنم بازم مثل یه
مهمون ناخونده میاد سراغت.حتی اگه به ظاهر دلتنگ نشی بازم یه جوری موذیانه خودش رو
میکشونه توی تار و پود روحت. اون همیشه تا رد دوست رو دور ببینه با تو هست و فراموشت نمیکنه
میاد و دم خواب یادت میندازه که تنهات نمیزاره و تو در حضورش آروم اشک میریزی دور از چشمای
قشنگ یه کوچولوی ناز که همه امیدش تو هستی تا اون نفهمه و مثل همیشه محکم بهت تکیه کنه.
به امید روزی هستم که همه همراهان همدل در کنار هم باشند و فاصله ها در گذر زمان کمرنگ بشن

